کابوس های شبانه

{ نوشته شده ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ توسط سعید }
مربوط به : شخصی

عرض شود که ما مدت مدیدی در ایام الله امتحانات به سر میبردیم و به روایتی هنوزم انگار به سر میبریم یعنی اصولا ما یکشنبه یه امتحانی داریم که باید داده بشه و ما در طول این ایام فرخنده همواره دچار مالیخولیا شده بودیم و حتی یه بار ۴ روز از منزل خارج نشدیم و شب ها خوابمون نمیبرد و وقتی هم میخوابیدیم خواب های پریشان میدیدیم در حدی که حتی یک شب عین ابله های جن زده ساعت ۴ صبح یه دفعه عین دیوونه ها کله ی مبارک رو از روی بالش بلند کردیم و عین فیلما که کابوس میبینن و بدنشون ناگهان از ۱۸۰ درجه به ۹۰ درجه تقلیل میابه شکممون بر لگنمون عمود شد و پس از اینکه چشمانمون از حدقه زد بیرون توی ظلمات شروع کردیم با پشتکاری وصف نکردنی بالشمونو کوبیدیم به دیوار و سپس به علت عدم ارضای مخ به لحاف روی آورده و هی تلپ تلپ اون موجود بدبخت رو به حالت معترضانه ای در توی هوا تکون دادیم!..بعد ناگهان به خودمون آمدیم و گفتیم خب اصولا ساعت ۴ صبح این فعالیت های خداپسندانه در چه راستایی در حال انجام شدن هستند؟!آیا این کارها دلیل قانع کننده و محکمه پسندی برای اجرا دارند؟!شاید آمریکا حمله کرده و ما عین خروس هایی که از وقوع زلزله با خبر میشند از طرف پروردگار انتخاب شدیم تا کل مملکت رو زا به را کنیم و شارع مقدس مقرر فرموده که به ما اینگونه وحی بشه و ما از این لحظه به بعد باید شب ها رو به تکون دادن لحاف در هوا و بالش زنی بگذرونیم تا شاید مثل ریز علی خواجوی رستگار بشیم؟!..و هزاران چرای دیگه که در تاریکی به ذهن ما رسید و ما عین بز به هیچ کدام توجه ننمودیم و بی رحمانه به دیدار ادامه کابوس هامون نایل شدیم!

دوست ناباب

{ نوشته شده ۱۷ بهمن ۱۳۸۸ توسط سعید }
مربوط به : شخصی

همه میروند سربازی سیگاری بشن !!!

.

.

.

ما رفتیم رفیق ناباب پیدا کردیم سیگار کشیدنش رو ترک کرد !!

کمی تا قسمتی جدی!

{ نوشته شده ۱۶ بهمن ۱۳۸۸ توسط سعید }
مربوط به : شخصی

دختری که چهار سال عاشق اش بودم  و با یه نه همه

چی رو تموم کرد منو به جشن ازدواجش دعوت کرده !!

.

.

.

نمیدونم اون خیلی بی رحم شده

یا فکر کرده من خیلی منطقی هستم !!

دلتنگی شب اربعین

{ نوشته شده ۱۶ بهمن ۱۳۸۸ توسط سعید }
مربوط به : شخصی

یه زمانی تنها بودم..خیلی تنها!همیشه خودم بودم و هدفون یه واکمن سونی قدیمی که هر شب یکی دو ساعت توی گوشم صدا میکرد…توی  تاریکی زل میزدم به سقف اتاق و فکر میکردم…به عشقی که رسیدن بهش عجیب بود٬به احساساتی که الکی الکی رقیق میشد و ترکیبش با قد و قواره من جور در نمیومد٬به آدمایی که نبودن اگه هم بودن کمرنگ و بی صدا از وسط خیالات تاریک من توی همون شب ها رد میشدند.همه چیز عادی بود!شایدم غیر عادی!

تنها کاری که مطمن بودم ذره ای استعداد توش ندارم٬تنها چیزی که سریع ترین تصمیم رو واسش گرفتم باز کردن یه وبلاگ بود.گفتم خب مگه چیه؟بعد از کنکور که بی کارم این دو ماه به جای اینکه همش فکر کنم پا در هوا موندمو منتظر رنگ شدن سرنوشتم نشستم بذار سرمو به یه چیزی گرم کنم!…

نمیخوام صغری کبری بچینم…ولی معتادش شدم!دیدم چه راحت میشه همه ی افکار سیاه نیمه شبها رو روشن و رنگی کرد و پاشید وسط یه صفحه!شاید شادترین لحظات زندگیم مواقعی بودند که میدیدم یه نفر آفلاین میذاره و از عوض شدن حال و روزش میگه!دلم خوش بود به همین که اقلا اگه خودم دلم تنگه٬شاید بتونم یه نفرو از دلتنگی در بیارم!..دروغه اگه بگم روحیه خودم عوض نشد٬که شد!دورغه اگه بگم خودم عوض نشدم٬که شدم!دروغه اگه بگم از دیدن کامنتها توی دلم قند آب نمیشد٬که میشد!..و مهمتر از همه دروغه اگه بگم دوستای خوب و زیادی از همین چهار دیواری نصیبم نشد!

اون واکمن سونی نقره ای رفت توی کشوی آخر میز٬به جاش یه هدفون گنده اومد که دوستام واسه تولدم خریده بودن و وصل میشد به کامپیوتر!حتی الانم که دارم مینویسم با اینکه هزار بار سیمش قطع شده و وصله پینش کردم اما دلم نمیاد عوضش کنم!شده جزیی از وجودم…….

این وبلاگ مسخره به من یاد داد که چه جوری از انزوا در بیام!دوستام زیاد شدندوموبایلم پر شد از شماره!خیلیا اومدن و رفتن٬خیلیا دور نمای منو دیدن و نزدیک شدن و فرار کردن…خیلی ها هم موندگار شدند!

زمان گذشت و اینجا هم شد یه جایی مثل همون اتاق تاریک خودم…عادت کرده بودم که بنویسم که بخندیم و بخندم…ولی الان چهار سال و نیم از اون زمان گذشته و من الان توی کشوی میزم یه بسته فلوکسیتین قایم کردم٬کنار همون واکمن قدیمی!هنوز راضی نمیشم که یه کپسول مسخره با یه لیوان آب بی مزه بتونن منو نجات بدن..میخوام همیشه  توی کشو بمونه٬توی همون تاریکی پیش همون واکمن

الان یه ساله که پا در هوام…شبا بیدارم ولی چشمامو باز نمیکنم که سقف بالای سرمو ببینم٬روزا هم صدای هیچکسو نمیشنوم!زل میزنم توی چشمشون و فقط سرمو تکون میدم…دلداری های الکی٬حرفای تکراری٬دغدغه های بی رنگ و رو٬تکرار طلوع و غروب…. و من که احساس میکنم وسط مثلث برمودا گیر کردم و عین یه شبح از جلوی بقیه قربانیا رد میشم! دلگیر هم شده برای من یه داستان یه داستان بی خود که وسطش گیر کردم

این روزها خیلی دلم برای آقای بیژن مرتضوی تنگ شده خیلی دوست دارم باز هم از نزدیک ببینمش یه با همون آرامش همیشگیش به من لبخند بزنه ، فردا هم اربعین هست موزیک که تعطیل بریم فردا عکس بگیرم شاید از این حس و حال در بیام

خوب میشم…مگه نه؟!

پلیس به علاوه ۱۰

{ نوشته شده ۱۳ بهمن ۱۳۸۸ توسط سعید }
مربوط به : شخصی

ما یه شکری خوردیم رفتیم سراغ این دفاتر پلیس+۱۰ ببینیم چه خبره توش و البته خلافی ماشینمونم بگیریم که آماده بشه واسه فروش…یه صورتحساب دادن دستمون توش نوشته بود۱۲۰ هزار تومن بیاین بدین به ما!

همه جریمه ها هم ماشالا مال خود من بود و حتی بالغ بر ۵۰ هزار تومنش مال پارسال همین موقع بود که من گیج بودم و با ماشین تشریف بردم وسط باغچه سر میدون!

خلاصه ما دیدیم که زورمون میاد ۱۲۰ تومن واریز کنیم به حساب راهنمایی رانندگی گفتیم خب میریم مثل خیل کثیر مردم همیشه در صحنه اعتراض میکنیم!
ساعت ۸ صبح از خواب بیدار شدیم و بعد از مدت ها خورشید رو در شرق مشاهده نمودیم و رفتیم ته شهر توی شهرک آزمایش!…همچین که وارد اون مرکز اعتراضاتشون شدیم دیدیم باید با لباس فضانوردی و کپسول اکسیژن وارد شد!اصلا یه مولکول اکسیژن هم توی هوا نبود هر چی هم مونده بود با بوی گوسفند و عرق دم کرده ی ۶ ماهه تشکیل پیوند کوالانسی داده بود!من نمیدونم مردم چه جوری توی این هوای آلوده و دهشتناک میتونستن اصلا اعتراض کنن!

..خلاصه ما بین خیل کثیر هموطنان احمق و البته خوش بو که گویا به عمرشون کتاب حسنی رو مطالعه نکرده بودن باید معترض میشدیم!هر چی من میگم ما هرچی میکشیم از کمبود مطالعست شما بگید ما انرژی هسته ای مون کمه باید فعلا اونو زیاد کنیم بعدم که زیاد شد دوگانه سوزش کنیم که صرفه جویی بشه!!..کنار هر کدوم از اینا هم که بیشتر از ۱ دقیقه وا میسادی شروع میکرد که:واسه من جریمه اومده توی کهکیلویه!من اصلا با ماشینم فقط دور حیاط خونمون دور میزدم نمیدونم چرا شصتاد هزار تومن جریمه واسم بریدن!..مام هی میگفتیم بله بله حق با شماست و وای وای که چقدر این مامورای پلیس بی ملاحظه شدن اصلا هی الکی جریمه مینویسن به نام ما انسان های بی گناه!

حالا میون این جمعیت(که از صف فروش آلبوم دور هم بودن عباس قادری هم شلوغ تر بود حتی) یه نفر بود که زیر تپه ای از انسان مفقود الاثر شده بود و یه خودکار و یه کاغذ دستش بود که ما باید میرفتیم از توی مردم رد میشدیم بعد پیش این فرد مدفون شده اسممونو مینوشتیم که نوبتمون که شد با ترس و لکنت زبان حقمونو(!؟) احیا کنیم!رفتیم اسم نوشتیم دیدیم میگه شما نفر دویست و پنجم میباشی!گفتم من واقعا خرسندم که اینقدر زیادم واقعا!..بعد هی هم دو دقیقه یه بار یه نفر عین بچه های مدرسه ای یه کاغذ میگرفت دستش عربده میکشید میگفت: ما لیست قبلی رو قبول نداریم دوباره هر کس میخواد بیاد اسم بنویسه٬مردم هم عین گنجیشکا که براشون دونه بپاشی هووووی میریختن روی سر و کلش و یه سری هم داد میزدند و اقوام دور و نزدیک طرف رو به فیض میرسوندن و گاهی هم(اکثرا بگم بهتره البته) دعوا میشد!منم عین بزغاله سرماخورده وایساده بودم کنار پنجره که اقلا از کمبود هوا کبود نشم و البته یه موقع توی شلوغی ملت باهام رفتار پر خطر انجام ندن!..خلاصه ما دیدیم بد وضعیه ۲ ساعت توی همون شرایط وایسادیم و زدیم به چاک و اومدیم خونه گرفتیم خوابیدیم!

…..

عصرش اومدم بیرون که به پدر ماجرا گزارش بدم میبینم داره با دقت برنامه ویژه زنان رو از این کانال کوفتی VOA نگاه میکنه!…حالا هر چی من حرف میزنم بابام ۶ دنگ حواسش به این برنامه هست!…یه دیقه نیگا کردم دیدم یه دکتره داره راجع به سقط جنین و اختیار زنان در برنامه ریزی برای زندگیشون صحبت میکنه!باباهه هم خوشحال که به حقوق زنان داره رسیدگی میشه!!..بهش میگم آخه بابا تو نشستی این چرندیاتو میبینی چیکار؟میگه مگه ندیدی دیشب داشت میگفت کسایی که ورزش کنن و عرق کنن پوستشون جوون میمونه؟!خیلی برنامه های علمی جالبیه تو نمیفهمی که!تازه این الهام همش هر شب توش کراوات میزنه میتونی مدل های کراواتشو ببینی!!

..تازه یه مدته شبا خوابش نمیبره هی وسط خونه کشیک میده از شومینه محافظت میکنه که یه موقع حیوانات وحشی بهمون حمله نکنن…بعد حوصلش سر میره و این سر رفتن حوصله باعث میشه که ساعت ۳ صبح سماور رو با شعله کم روشن کنه!…تا صبح ساعت ۷ که این چایی لعنتی رو دم کنه این سماوره ناله میکنه هی اینقدر که نگو!من همش شبا خواب میبینم یکی منو بسته به ریل قطار و قطاره سوت زنان داره بهم نزدیک میشه!

…این آسانسور که جزو شاهکار های بشریت بعد از اختراع آتش محسوب میشه همش وسط راه خسته میشه میمیره!معمولا هم یکی توشه البته که باید با اقدامات ویژه طرفو نجات بدیم!…زنگ زدیم به این مهندسه ی خنگ میگیم بابا این شاهکارت همش خرابه میگه: هوا سرده این سردش شده برین یه بخاری بذارین توش!!!..یکی نیست بگه آخه مرد حسابی مردم دارن از بی گازی و بی برقی میمیرن اونوقت ما بریم واسه آسانسورمون بخاری بذاریم که چی بشه آخه؟میخوای اصلا اینم بدیم دوگانه سوزش کنن که هم با برق کار کنه هم با هیزم؟

این کیست؟

{ نوشته شده ۱۱ بهمن ۱۳۸۸ توسط سعید }
مربوط به : شخصی

اسپرینگ مرد + عکس

{ نوشته شده ۰۹ بهمن ۱۳۸۸ توسط سعید }
مربوط به : شخصی

بسم الله الرحمن الرحیم

روح خدا به خدا پیوست

به اطلاع کلیه خوانندگان این وبلاگ معظم می رساند که دوست عزیز و معتادمان علی اسپرینگ دار فانی را وداع گفت .

وصیت نامه

بدین‌وسیله اینجانب علی اسپرینگ استاد رشته فیزیک/شیمی/زیست شناسی در دانشکده علوم و فنون اعتیاد در سیستان و بلوچستان که در تاریخ ۱۳۸۸/۱۱/۰۹با انفجار بمب/شلیک گلوله/ سقوط داربست/ خفت شدن طناب دار/ شیرجه در اسید سولفوریک شربت شیرین مرگ را نوشیدم اعلام می دارم که:

۱- اینجانب به هیچ وجه دانشمند هسته‌ای نبوده و نیستم.
۲- بنده به تمام مقدسات قسم می‌خورم که طرفدار آقای احمدی‌نژاد نبودم.
۳- اینجانب خبرگزاری‌های دولتی و بخصوص (کیهان.فارس.ایرنا.رجانیوز.بیست و سی) را به تمام مقدسات قسم می‌دهم که از بنده “دانشمند متعهد” نسازند چون اگر آنها بگویند ماست سفید است، برخی از مردم مطمئن می شوند ماست سیاه است.
۴- من هیچ نسبتی با آقای جواد لاریجانی، آقای حداد عادل، آقای دانشجو و امثال اینها ندارم و خواهش می‌کنم برای شرکت در تشییع جناره من به خودشان و سایرین زحمت ندهند.
۵- این حقیر به تمام برادران نظامی و انتظامی اعم از لباس شخصی و لباس رسمی چه شوکر و گاز فلفل داشته باشند و چه نداشته باشند، التماس می‌کنم از شرکت در تشییع جنازه اینجانب خودداری نموده و کار گریه انداختن مشایعت کنندگان را به مداحان و روضه‌خوانان بسپارند.

امیدوارم با درنظر گرفتن موارد فوق از لرزیدن پیکر اینجانب در تابوت و گور جلوگیری به عمل آید، البته اگر چیزی از پیکر اینجانب باقی مانده باشد.

امضا و اثر بیست انگشت دست و پای صاحب وصیت‌نامه
امضای شاهد اول                     امضای شاهد دوم

مزار علی

همسر عقدی آن مرحوم ( خانوم های در زمینه عکس همسران صیغه ای آن مرحوم هستن)

فروش ماشین

{ نوشته شده ۰۳ بهمن ۱۳۸۸ توسط سعید }
مربوط به : شخصی

خدمت دوستان عزیزم عارضم که این مدت که من ننوشتم اینقدر اتفاقات مهیج میفتاد که اصلا قلم من از رشتوندن و تحریروندن اون عاجز بود..بنابرین الان من ناگهان آمده ام که یه مقداریشو فریاد کنم وای وای:
حتما خبر دارید که من قبل از عید داشتم ماشینمو میفروختم…خب!تا اینجای ماجرا که مشکل شرعی و عرفی و قانونی وجود نداره…اما مسله از اینجا شروع شد که ماشین ما خب از نظر فنی مشکلی نداشت ظاهرا…از نظر ظاهر هم رنگ فابریک و این صحبتا..خلاصه هر کس میدید میگفت به به چقدر شما تمیزی…منتهای مراتب افراد بعد از اینکه گول ظواهر دنیوی رو میخوردند و تصمیم میگرفتند ماشین مارو عروس کنند ببرن خونه بخت٬اکثریت قریب به اتفاقشون با اتفاق نظر بالای ۹۹.۹۹ درصد در عرض کمتر از ۲۴ ساعت ماشینو پس میاوردند!…تا اینکه یه فرد خیلی فرهیخته ای که مدعی بود ۶ تا ماشین دیگه هم داره و به علت اینکه حیاط خونشون جا نداشته یه ماشین لنگه ماشین ما رو فروختن و حالا بچه هاش دلشون تنگ ماشینه شده٬از راه رسید!…مام گفتیم آقا ظاهر و باطن ماشینو خودت چک کن!پس فردا اگه اومدی گفتی این ۶۰۰ تومن خرجشه به من ربط نداره…و طرف که بسیار احساس ماشین سواری و ماشین داری و ماشین و خودرو و اینا داشت رفت نشست پشت فرمون که از نظر فنی چک کنه:
اول شیشه برقی سمت راننده رو تا ته داد پایین٬بعد تا ته داد بالا!دوباره تا ته داد پایین بعد هول داد بالا…بعد دونه دونه ۳ تا شیشه باقی مانده رو چک کرد که خدای نکرده یه موقع این شیشه برقی ها اشکال فنی نداشته باشه و ماشین توی جاده بمونه!!!..بعدم کارش تموم شد گفت به به چه ماشین تمیزیه و ۲۰۰ تومن گرونتر از فی بازار خرید و رفت پی کارش!…البته دو هفته بعد پشیمون شد:شیشه برقی سمت راننده سوخته بود!..حالا بگذرید از اینکه دو تا پلوس و کمک فنر عقب و گیربکس و صفحه کلاج و سیبک سمت شاگرد و ترمزها(به صورت کمپلت) مشکل داشتن و لاستیکاش از کف دست صاف تر بودن و پارسال هم من با ماشین رفته بودم توی باغچه و کمپلت جلوبندی ترکیده بود و با جرثقیل ماشینو بردیم نمایندگی و  یه بار هم وقتی عرض خیابون ولیعصر رو دور میزدم  نصف ماشین افتاد توی جوب و با کمک اهالی دلسوز غرق نشدم فقط!!!..به هر حال ما دیگه ماشینو پس نگرفتیم چون سند به نامش شده بود!

هفته پیش ما مشرف شدیم به سفارت یکی از کشور های خارجی!قبلا تجربه صف و خوابیدن دم در سفارت رو داشتم ، در بدو ورود یه پیرزنه ای بود که یه دختر ترشیده داشت و اینا سرگرم صحبت های معمول با من شدند و دختره با یه آب و تابی از تجربیاتش توی صف های سفارت های مختلف حرف میزد که آدم فکر میکرد داره در مورد کشفیات عظیمش توی وان حموم صحبت میکنه!تنها کاری که نمیکرد این بود که لخت میون مردم بدوه بگه یافتم یافتم!…بعد هم لیستو گرفت دستش عین جشن شکوفه ها مردمو توی صف مرتب کرد هر کسم میخواست بزنه توی صف دوتا داد میزد سرش میفرستادش ته صف که آدم بشه!…تا وقتی در سفارت باز بشه همه اهالی اونجا رو با مکالمات خصوصیش در مورد سفارت ها و مدارک مورد قبول و اینا پرزنت کرده بود…طبیعتا به علت تجربه خودشم نفر سوم صف بود و اولین کسی بود که مسول کنسول مدارکش رو رد کرد و فرستادش بره خونه

استادان

{ نوشته شده ۲۸ دی ۱۳۸۸ توسط سعید }
مربوط به : شخصی


تازگیا نمیدونم چرا این استادا این همه خل شدن!…استاد اخلاقمون که رسما گیر داده به هواپیما!هی مثال که میخواد بزنه راجع به  هواپیما میزنه!…کم مونده بگه حجه الوداع پیامبر با اف ۱۴ انجام شده بوده!!


در اومده میگه:یه عده ای داشتن توی هواپیما میرفتن٬بعد خلبان یه دفعه هوس میکنه بره توی دهات خودشون فرود بیاد!هوا هم مه بوده!!…بعد یه دفعه یه گنجیشک میاد میخوره توی هواپیما و هواپیما میترکه و چون مه بوده میره میخوره توی کوه و مسافرا از شیشه هواپیما پرت میشن بیرون و زنده میمونن!!..احتمالا شیشه های هواپیما پایین بوده که اینا زنده و سالم پرت شدن بیرون!!


حالا این به کنار..استاد زبان تخصصی مثلا میخواد راجع به ربات صحبت کنه…اومده میگه:به دست من گوش کنین!ربات های مصنوعی در انگلستان وقتی میرن میخورن توی یک مین٬مین خنثی میشه!!


از این حرف استاد گرامی این نکات استخراج میشه:


۱.ربات ها به دو دسته طبیعی و مصنوعی تقسیم میشن


۲.پایتخت انگلستان٬حلبچه است!


۳.یکی از اعضای ناطق بدن انسان٬دست است!


۴.مین کلا واسه قشنگی پارک ها و میادین استفاده شده و هیچ گونه قابلیت انفجار و اینا نداره و در اثر برخورد به هر کوفتی هم خود به خود خنثی میشه!!


اون یکی استاده میخواد مثال بزنه که ما دانشجویان گرامی مبحث درس رو کامل بفهمیم…میگه:شما نشستید توی اتاق برق هم نیست..بعد یه دونه شمع روشن کردید جلوتون…یه دفعه یکی در میزنه..شما میگید:کیه کیه؟!…چرا؟!چون نمیبینید کی پشت دره!!


اون یکیشون داره در مورد اهمیت سواد صحبت میکنه میگه:قدیما کسایی که جوشکاری میکردند بی سواد بودند..البته بی سواد که میگم نه که بی سواد ها..الان من یه جوشکار میشناسم که پسرش داره دکترا میگیره دخترشم لیسانس کشاورزی گرفته!پس ما نتیجه میگیریم که اینا بی سواد نبودند!..تازه توی عسلویه مهندسا چاه میکنن…البته چاه آب رو مهندسا نمیکنن!!!


…حالا این مهندسا چاه چی میکنن ما نمیدونیم!احتمالا یا چاه برقه یا تلفن!..خلاصه که دانشجویی که ما باشیم٬استادمونم همینه!

اخطار!

{ نوشته شده ۲۶ دی ۱۳۸۸ توسط سعید }
مربوط به : شخصی

یه آقاهه به من اخطار داده که اگه یه دفعه دیگه متن طنز نوشتی میخورمت!…یعنی مدعی شده که من مرتکب جرم اینترنتی شدم!…کلی هم فحش های قشنگ بهم داده تازه،عین همون فحشا که توی میدون کهنه ملت به هم میدن!!…این به یه ور،بابای من امشب اومده میگه:توی اخبار گفته دو تا جوون با اینترنت خودکشی کردن!
بهش میگم همچین چیزی نمیشه که!آخه با چی خودکشی کنن؟!..میگه:خب یقین اینترنتو وصل کردن به خودشون و مردن!!….میگم آخه چی چیه اینترنتو به خودشون وصل کنن مثلا؟!مگه اینکه با سیم مودم خودشونو دار بزنن!!….یه قیافه حق به جانب به خودش گرفته و میگه:خب مغز انسان خیلی پیچیدست یقین اگه مغزشونو وصل کنن به اینترنت میمیرن دیگه!!..خلاصه که هر چی ما گفتیم همچین چیزی نمیشه گفت نخیر و توی اخبار جزو اخبار های عجیب(یه بخش جدیده احتمالا!) اینو اعلام کرده!..
البته اصولا پدر ما نسبت به قبوض تلفن حساسیت خاصی دارن و هرگونه عارضه ای پس از دریافت قبض از طرف ایشون نشون داده بشه مربوط به همون قضیست،که البته حق هم دارن!
خلاصه!…جونم براتون بگه که ما بلاخره شنبه از دام اساتید مستکبر و عوام فریب و دیکتاتورمون راحت شدیم و به سمت تعطیلات،همی حرکت نمودیم و الان کلی تعصیلیم..یعنی مخمون که تعصیل بود حالا کلا دیگه همه چیمون تعطیل شد و راحت شدیم!….فعلا هم داریم با اجازه شما میریم شیراز و تا یکشنیه هم نیستیم..و من هی باید له بشم واز الان میدونم که تک تک شما لب پل صراط میاین جلوی منو میگیرین و میگین این مرتیکه نمیومد وبلاگای ما سر بزنه!!اما من تنها کاری که فعلا میتونم انجام بدم همانا همون له شدنه!….شرمندگی من را پذیرا باشید تا بعد