بی معنی

{ نوشته شده ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ توسط سعید }
مربوط به : شخصی

به نام اعتماد و عشق

اگر دستی به من آویخت

به پایش زندگی دادم

به جانم زهر حسرت ریخت

هزاران بار جان دادم که شاید عشق ناب این است!!!!

دانشگاه

{ نوشته شده ۱۶ اسفند ۱۳۸۸ توسط سعید }
مربوط به : شخصی

تا ساعت ده و نیم که یه کلاس بیخودی داشتم بعدشم با فرشید و صادق رفتیم نمایشگاه کامپیوتر رو برای بار هزارم ببینیم!حالا میگم نمایشگاه فکر نکنید دانشگاه ما عین نمایشگاه تهرون سالن مبنا داره و اینا ها!..ابدا!دو متر و شونصد سانتیمتر فضای فرهنگی اختصاص دادن بهش امروز هم آخرین روزش بود.همش هم سی دی و اینترنت فروشی بود…سی دی هاشونم که ماشالا!سی دی شنگول و منگول٬عمو پورنگ و اصغر ترقه٬الفبای شادی٬شهرک الفبا٬گلهای بهشت٬جنایات صهیونیست ها در نوار غزه!!٬با یه سری هم از این سی دی ها که رو جلدشون نوشته ما کل ویندوز ها و برنامه های شرکت ماکروسافت رو۲۰۱۰ داریم همش درهمه واسه شما در میاد ۸۰۰ تومن!بعدم که باز میکنی توش یه برنامه فوتوشاپ هست!

یه غرفه هم بود که نوشته بود سی دی های مذهبی و علوم قرآنی که یکی هی از تو اسپیکر کامپیوترش ناله میکرد میگفت:آهای خوشــکل عاشق..احتمالا این آهنگو در مدح حضرت علی خونده بودن ما خبر نداشتیم!

توی نمایشگاه یه پسره بود که خیلی شکل استاد بد اخلاقه بود.به فرشید میگم اینو نگا شبیه آذریه…میگه کدوم؟میگم بابا ایناها!کاپشن سبزه…

راه افتاده تلق تلق رفته ته سالن بعد زل زده تو چشای یه بدبختی که کاپشن فسفری پوشیده!…دوون دوون رفتم افسارشو گرفتم آوردمش اینور بش میگم بابا!ایناها!این آقاهه…

باز راه افتاده رفته بغل یارو صورتشو مماس کرده به لپ پسره و جوری که چشمش عمود بر نوک دماغ پسره باشه زرت و زرت داره نگاش میکنه…بعدم در همون حالت داد میزنه وسط سالن میگه:سعیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد!این که شکل آذری نیست کــــه!همیــنو مگه نمیگـــــــی؟!(انگشت اشاره دست راست فرشید در این هنگام وارد میشود توی چشم چپ پسره ی بدبخت)

بعدشم یه مشت سی دی گلپا و اینا خریده از نمایشگاه..صادق هم یه سری سی دی بازی های کودکانه واسه بچه خواهرش خریده منم یه دونه سی دی ویندوز هفت ۲۰۱۰!!گفتم ۴۰۰ تومنه فوقش اگه الکی بود از سقف ماشین آویزونش میکنیم روشم آبیه قشنگه.

تازه ساعت ۱۲ که شده فرشید یادش افتاده که اصلا کلاس ظهرش دو هفتس تعطیله و میتونسته ساعت ده و نیم بره خونشون اصلا!!

یه دختره هم رفته بود تو چمنا و با یه پشت کار وصف نکردنی هی گوله برف درست میکرد و میزد تو سر خودش!یه عده مجهول از خدا بی خبر هم یه تنه آدم برفی ساخته بودن که نه کله داشت نه دست داشت نه حتی بدنش گرد بود!یه سری هم برف بر میداشتن و میریختن تو یقه همدیگه.خلاصه اگه از سازمان ملل بیان دانشگاه ما ٬واسمون روزا جیره مخصوص میفرستن از اون بالا با هواپیما میریزن رو سرمون!داروها همه گرونه کسی نمیخره بخوره واسه همین همه کج و کوله و خل و چل میمونن..قراره یه شمار حساب واسمون اعلام کنن.

بگذریم!موقع آخر ترم .استادا هم توی طول ترم کسی محلشون نمیذاره اما ته ترم که میشه عین ستاره دنباله دار میشن!تا رد میشن یه گله دانشجوی آویزون با گل و کیک دارن عجز و لابه میکنن!بعضی ها هم یواشکی شماره موبایلشونو مینویسن و جوری که حراست نبینه میدن به استاد!دخترا البته معمولا موفق تر هستن توی این موارد چون ته ته کار فوقش میرن جلو آقاهه و یه دوتا قطره اشک تمساح میریزن و مردا هم که همه دل رحم!…اما ما چی؟!بریم گریه کنیم؟!استادو ماچ کنیم؟!!!..البته یه عملی هست که مخصوص ماست اما خب اینجا خونواده رد میشه!!..

همین!..تموم شد!انتظار دارید توی متنام جت هوا کنم؟!نشستید تا ته اینو میخونین که چی؟!آقا همش خزعبلاته!..بی خیال!!

من

{ نوشته شده ۱۳ اسفند ۱۳۸۸ توسط سعید }
مربوط به : شخصی

من بعضی روزا به محض اینکه صبح چشامو وا میکنم یه دفعه نیشم تا ته اش باز میشه نا خود آگاه(جادو جنبلم کردن ننه)اگه هم به زور خودمو کتک بزنم تا بیدار بشم اونوقت تا شبش هی حوصله ندارم..نیش منم گشــــــــاد!بچه که بودم مامانم با کفگیر و ملاقه بهم غذا داده و این دهنه هی جا باز کرده و اینجوری گشاد شده٬دست خودم که نبوده که!حالا هی سرکوفت بزنین.

امروز صبح تا چشامو وا کردم نیشم بعد از یه مدت مدیدی(فکر کنم یه سه ماهی بود)تا ته اش باز شد!یعنی جادوهه باز اثرشو کرد و من برگشتم به حالت گذشته.تازه با این همه تالمات روحی(چیه؟!اگه شما هم هر موقع ماشینتونو میشستید کل کشور تا سقفش پر از بارون و برف میشد و سیل همه جارو میبرد تالمات روحی داشتید!تازه امروز علاوه بر اینکه ایرانو آب برده بقیه کشورا هم یه زلزله ای توی دریا شده و کل ماشیناشون گلی شده تازه خودشونم مردن!بازم جای شکرش باقیه)شیشه هاشم یخ زده بود تازه!یه کم هرت هرت به یخ های رو ماشین خندیدم و راه افتادم طرف دیوونه خونه

ادامه ندارد !!!!

حاجی بازاری

{ نوشته شده ۱۰ اسفند ۱۳۸۸ توسط سعید }
مربوط به : شخصی

تو دلم رو دزدیدی همه میگن

دارم اشتباه میکنم همه میگن

…باید از تو من بترسم همه میگن!!!

حاضرم شرط ببندم اگه همین شعرو بدی دست یه مداح اهل بیت همچین باحال اجراش کنه برات که علاوه بر اینکه خودتو وسط صحرای کربلا ببینی کلی هم گریه کنی و به قول یکی از همین مداحا به ازای هر قطره اشکت دو وجب از بهشتو بندازپشت قباالت!…یعنی اون حاجی بازاریه که کرور کرور نزولاشو سر ماه میگیره و کوفت میکنه و هزار تا کلاه برداری دیگه هم به روش، زرتی دوتا قطره اشک تمساح میریزه و بی حساب ردش میکنن بره اونور پل صراط که هیچ،تازه ثواب هزار و خورده ای حج هم براش مینویسن!!…یعنی ملت بیکارن با این همه دردسر و صدمه میرن حج واجب دیگه؟!…

بگذریم!

سادیسم

{ نوشته شده ۰۷ اسفند ۱۳۸۸ توسط سعید }
مربوط به : شخصی

..دارم مثل گاو گاز میدم..میرسم سر چهار راه که یه مرتبه ماشینای سمت راستم راه میفتن..میخوام دستمو بذارم روی بوق که پلیس با نوک خودکارش بهم اشاره میکنه که دنده عقب برم پشت خط…آروم بر میگردم عقب

قطره های بارون تند تند میخورن روی شیشه و با صدای خرت خرت برف پاکن پرتاب میشن کنار…خاموشش میکنم…ضبط روشنه ولی انگار نمیشنوم…جلوی چشمم آروم آروم همه چیز محو میشه…با شره کردن آب بارون انگار چراغا کش و قوس میان…به بارونای پاییز سال پیش فکر میکنم٬وقتی که بارون میومد انگار یه لحظه لرز میکردم از خوشی…دوست داشتم شیشه ماشینو بدم پایین دستمو بذارم بیرون تا خیس بشه…با خودم فکر میکنم که سال دیگه کجام؟!…پارسال تا امسال این قدر زود گذشته؟!…از کلیشه ای بودن فکرم حالم بد میشه…مخصوصا وقتی یاد بارونای زنگ تفریح دبیرستانمون میفتم و حساب میکنم میبینم که ۶ سال از اون موقع ها میگذره و من….

..آدما با هیبت مات و مبهوت تند تند از روی خط عابر جلوم رد میشن…بی اعتنا به ماشینایی که ردیف پشت خط واسادن…تند میدون تا برسن به پیاده روی اون ور خیابون…انگار همه با عقربه های ساعت وسط چهاراه مسابقه گذاشتن…یا با نور مهتابی که پشت ابرها مونده و خبری ازش نیست..آخری تقریبا به ته خط رسیده که بخار شیشه نگاهمو فیلتر میکنه…با آستینم یه کمشو پاک میکنم..انگار گذاشتنم جلوی ماشین لباس شویی…تند تند از جلوم حرکت میکنن و یه نور قرمز کش دار و یه بوق ممتد که از پشت سرم شنیده میشه..چراغ سبزه و من مثل احمقا نشستم دارم به درو دیوار نگاه میکنم….

میرسم خونه.. همسایه روبه رویی باز مهمون داره و همشون ماشیناشونو ردیف کردن جلوی در پارکینگ خونه ما..منم ماشینو میذارم وسط کوچه که احدالناسی نتونه از کوچه رد بشه..دزدگیرشو میزنم و میام بالا…

لباسامو پرتاب میکنم روی کوه وسط جا رختی…عنقریبه که بهمن بیاد و همش بریزه وسط اتاق…

دو تا قاشق میریزم توی آب جوش و هم میزنم….سیاهی ها کم کم همه لیوانو پر میکنن و کف های سفید توی گرداب گیر میفتن …صدای زنگ در میاد…یه کم از معجون مسخره رو میخورم و بهش نگاه میکنم..تلخ و سیاه!….کپسولمو از توی خونش میگشم بیرون..صدای خورد شدن استخون میده…همیشه از صدای کپسولا خوشم میومده…دستشو گذاشته روی زنگ و بر نمیداره….به دقت کابینت دومی رو واسه استخراج استومینوفن کاوش میکنم….آیفونو بر میدارم٬داره فحش میده!….کیف میکنم و آروم میگم:الان میام….یه لحظه به خودم شک میکنم..نکنه واقعا سادیسم گرفته باشم؟!…حتما اثرات سرماخوردگیه..با آب پرتقال خوب میشه!!

میرم توی اتاق و خودمو پرتاب میکنم روی تخت…تلفنو قطع میکنم موبایلو خاموش میکنم..انگار از همه دنیا بریدنم و خودم خبر ندارم…چشام چیزی نمیبینه٬گوشام چیزی نمیشنوه…تنها چیزی که میبینم سفیدی سقف اتاقه و رد دوده های شوفاژ…با مشت و لگد افتاده به جون ماشین..کم مونده خود مرده صدای دزدگیر از خودش در بیاره…دستمو دراز میکنم ولی به کنترل تلویزیون نمیرسه…با نوک مجله کنترلو میکشم به سمت تخت…روشنش میکنم….داره عربده میکشه وسط کوچه٬بارون هنوز قطع نشده که چشمای من آروم آروم بسته میشن…

………………….

..شاید نشه دنده عقب گرفت،ولی ترمز کردنم فایده ای نداره…باید چراغ قرمزو رد کرد..اونم پر گاز!!

تصمیم

{ نوشته شده ۰۷ اسفند ۱۳۸۸ توسط سعید }
مربوط به : شخصی

میخوام دیگه نوشتن رو تعطیل کنم نظر شما چی هست ؟

و عشق

{ نوشته شده ۰۶ اسفند ۱۳۸۸ توسط سعید }
مربوط به : شخصی

آتشی افتاده امشب در دل دلگیر من

گرم می ریزد به رویم اشک بی تاثیر من

ای دل آزاده! ای زنجیریی سودای عشق!

شعله بودم آب گشتم تا شدی درگیر من

عشق می جوشد به رگهای تنم با سرکشی

آب می سازد دل ِ سرحلقۀ زنجیر من

هرقدر آتش به کف داری بزن بر سینه ام

ای محبت! ای رسول عشق! ای تقدیر من!

شکوه بیجا میکند طبع سخن ناسنج دل

تا ابد باید بسوزد  قامت تصویر من…


دائی

{ نوشته شده ۰۴ اسفند ۱۳۸۸ توسط سعید }
مربوط به : شخصی

دائی ما از اونور دنیا بلند شده اومده دیدار اهل بیت!توی فرودگاه مامانم هر آدم چاقی که گشاد گشاد راه میرفت رو توی تلویزیون میدید میگفت وای داداشم اومد و میدوید طرف در!حالا طرف مثلا هم سن بابای من بود با کله ی کچل و سیبیل و بچشم بقلش بود!!هی ما باید لباس اینو میگرفتیم که فرار نکنه چون اگه ولش میکردیم ۴۵ تا دائی جدید از کلیه ملیت های موجود از سطح فرودگاه جمع آوری میکرد میاورد پیش ما!دائی منم صاف آخرین نفری بود که از اون تو اومد بیرون یعنی دیگه همه ادما رفته بودن و دم صبح شده بود این مستخدما داشتن مارو جارو میکردن میبردن و یه گوله خار با باد از وسط سالن رد میشد و اینا….

بعد ما صبح میخواستیم بریم ببینیم توی دانشگاه اصولا چه خبره سر راه اینو بردیم گذاشتیمش مطب این فامیلمون که چشم پرشکه…عصر که اومدیم خونه دیدیم همه چراغا خاموشه و همه ملت دارن میخورن توی در و دیوار و میز!..هی فکر کردیم دیدیم اصولا تولدمون که نیست٬سالگرد ازدواجمونم که..خب اصلا ازدواج نکردیم که!پس آیا چه خبره؟!…هر چی هی اهم اهم کردیم بلکه یه نفر چراغارو روشن کنه و با یه کیک روشن بیاد جلو دیدیم خبری نیست!این بود که خودمون کلید رو فشار دادیم و روشن شدن چراغ همانا و جیغ و داد داداشم همانا!عین دراکولایی که صلیب نشونش بدی جیغ میزد و دستشو میگرفت جلوی عینک دودیش!…یه نفرم از پشت شیرجه زد چراغارو خاموش کرد!!….میگم باز چه خبره توی این دیوونه خونه؟!میگن این دائی شما رفته دیده دکتره چشم عمل میکنه اینه که تصمیم گرفته چشاشو لیزیک کنه!!خلاصه الان یه آکاردیون کم داره!شبا هم وقتی باهاش میریم بیرون همه بهمون میخندن میگن نیگا این دیوونه ها یکیشون حتی توی شب عینک دودی میزنه!

خدایا منو بکش

{ نوشته شده ۰۱ اسفند ۱۳۸۸ توسط سعید }
مربوط به : شخصی

خدایا منو بکش!..خدایا منو نابود کن!!!..خدایا منو از روی کره ی زمین محو بنما!!..اصلا واسا بینم!..واسه چی منو محو بنما؟!این معلمای دانشگاهو محو بنما و حذف بنما و جملگی همشونو بینداز(در آتیش جهنم) تا آدم بشن!

اصلا شماها میدونید این امتحان چه چیز مضریه؟!…از انرژی هسته ای و خودروی فرسوده و کمبود بنزین و اینا هم خطرناک تره حتی..حالا چرا؟!

یه سری محققین هایی که خیلی سرشون میشه(من) با یه سری وسایل های پیشرفته(مغز من!)بررسی کردند و به این نتیجه رسیدند که امتحان یکی از مهمترین عوامل های مرگ و میر انسانهاست و عمر ملتو به یک چهارم تقلیل میده!

قبل از امتحان انسان ۲ راه در پیش روی خویشتن داره و انتخاب هرکدوم البته تومنی دوزار باهم فرق نداره:

۱.حذف الدروس:این راه یکی از گوگولی ترین و عخشولی ترین راهه که خداوند منان در جلوی ما قرار داده و ویجه ی انسان های با شعور٬با درک و کسانی که معنای عمیق زندگی رو با پوست و گوشت و استخون و عصب و اینا درک کردند میباشد چون این خوبان عالم زودتر از همه انسان ها به این نتیجه رسیدند که این خذعبلات واسه احدالناسی نتیجه نداده و انسان اصلا باید نون بازوشو بخوره و عرق جبین بریزه و در غیر این صورت نه تنها مرد نیست بلکه کلا آدم نیست!..از رهروان خوش سیرت این مغال میتوان به پروفسور بالتازار٬سرندی پیتی و کنا٬برداران رایت و دکتر جاسبی اشاره کرد!

۲.حفظ الدروس:این شخص احمق دیوانه به علت خریت بیش از حد و شعور پایینش ناچاره که درس بخونه (نگارنده) و با این کار جنایتی در حق خودش مرتکب میشه (نگارنده!) و میتمرگه در توی خونه و در تمام ایام الله امتحانات خودشو توی خونه حبس میکنه(ای بابا!) ولی هیــچــی نوفهمه!…به همین خاطرهی به ازای هر ۲ خط درس خوندن ۲ کیلومتر وسط خونه قدم میزنه و بالغ بر ده ها هزار تن جیره مصرف میکنه و به همین خاطر چربی های زاید هی دورش جمع میشن(دور قلبش البته) و هر لحظه امکان سکته و اینا براش بیشتر میشه!

شما خودت اگه یخده فکر کنی میفهمی که شخص امتحان دار که قراره توسط یه جلادی مورد آزمایش الهی قرار بگیره استرس داره!…این استرس باعث میشه یه سری هورمون های بد بد(از اون لحاظ) در بدن ترشح بشه که خود اینا اصلا خیلی بده!…و بعد این هورمون های متشرح شده میان توی بدن آدمی و آدمو مرگ میکنن!…شما تا توی جلسه امتحان همینجوری توسط این هورمون های بد تحریک میشید(از همون لحاظ قبلی) که باعث میشه هی زودتر بمیرید!…بعدش میشینید سر جلسه و قلبتون با افزایش ضربان مواجه میشه که این خودش خطر ابتلا به آلزایمر رو افزایش میده وعقل شما به محض مشاهده بسم الله بالای برگه عین جن نابود و نیست و زایل میشه!

اگه شعورتون هنوز یک مقدار لازمی در توی شما باقی مونده باشه زیر در ماشین حساب و روی دیفال و روی دسته صندلی یه نکاتی رو صرفا محض یادآوری یادداشت کردید یا اگه خیلی هنرمند بوده بودید روی صدتومنی و دستمال کاغذی و دونه ی برنج و تار مو یه سری چیزایی نوشتید واسه روز مبادا که همانا الانه به درد میخوره!..اما این یاداشتها باید پس از استفاده نابود یشن:

…یک راهش خوردن تقلبه که احتمال خفگی >نارسایی هوا درون توی بدن>کبودی> و مرگ میشه!

..راه دیگش مچاله کردن>انداختن زیر صندلی جلویی>دیدن مراقب صحنه را>و مرگ میشه!…پس باز هم اینجا ما میتونیم خیلی زیبا نتیجه بگیریم که امتحان خیلی افزایش درصد مردن رو زیاد میکنه!

سرانجام شما به هر بدبختی که هست از پای چوبه دار نجات میابید و به خانه بر میگردید…پس از گذشت مدت های مدیدی(بسته به کالیبر استاد) باید باز به محل وقوع جرم برگردید چون قاتل به محل قتل برمیگرده!…توی راه باز همون هورمون های کذایی باید مترشح بشن و باز از درون شما رو نابود کنند!..بعد هم اگه نتیجه آزمایشتون منفی بود باید برید منت استادو بکشید و به پای استاد بیفتید(این دفعه از این لحاظ) تا بلکه فرجی بشه و خورشید عطوفت استاد از پشت کوه های برف گرفته و مه آلود طلوع کنه و شما رستگار بشید که معمولا به این مرحله نمیرسید و یا خود کشی میکنید٬یا مجبور میشید تا پایان ترم بعد در ظلمات شب تاریک و سیاه و اینا بمونید!

پس من به نوبه ی خودم از پشت این تریبون مقدس به همه جهانیان اعلام میکنم که حیف شماست که به این الکی ها بمیرید بلکه شما باید همتون شهید بشید پس هرچه سریع تر با در درست داشتن اصل شناسنامه به یکی از شعب هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران رفته و بلیط سفر آخرت و اقامت دایم در بهشت برین رو خریداری کنید باشد که رستگار شوید!!!

تا بعد

خل و چل

{ نوشته شده ۳۰ بهمن ۱۳۸۸ توسط سعید }
مربوط به : شخصی

امروز از صبح بی حوصله بودم.تا ساعت ۱۱ هم زورم میومد رختخوابمو ول کنم.حتی حالشو نداشتم بلند شم کولر رو روشن کنم…نتیجشم این شد که هی توی گرما غلت خوردم روی تشک و آخرشم سرم درد گرفت!چشمام هم اینقدر پف کرده بود که شده بود قدر چشای فرشید…موهامم که دیگه کلا بیخیال میشم از توصیفش!ریشامم که عین گروه القاعده!

..رفتم جلوی آینه دیدم الان برم سر میدون وایسم میان میبرنم سر ساختمون بیل بزنم!…کلی با خودم کلنجار رفتم تا تونستم خودمو راضی کنم که اقلا یه دوش بگیرم(خود درگیری)…

بعدشم هرچی بروفن و کدیین و استامینوفن و داروی گیاهی و هر کوفتی که بود خوردم بازم انگار نه انگار…راستش یه کم از درد سرم هم مال دندون عقلمه که داره در میاد اما هی ناز میکنه..دکتره گفته برو ازش عکس بگیر بیار بده به من من ببینمش منم حالشو ندارم میترسم یه دفعه بگه بیا سزارینش کنم برات!همینجوری طبیعی به دنیا بیاد بهتره من حال خون و خونریزی ندارم.هر بار هم که میرم جلوی آینه به مامانم میگم این دماغمو عمل کنید یه کم وسعت دیدم بیشتر بشه مامانم سریع میگه تو زورت میاد بری عکس از این بچت بگیری که یه دفعه نخوان جراحی کنن درش بیارن اونوقت میخوای واسه من بری بینیتو عمل کنی؟!…بعدشم که یه سری فحش میده به پسرایی که دماغشونو عمل کردن و ابروهاشونو برداشتن …قضیه ی ابرو هم واسه پیشگیری مطرح میشه منم تا حوصلم سر میره میگم:

-         مامان این موچینتو بیار یه کم این ابروهای منو صاف کنیم!….

این حرفو گفتن همان و سه ساعت فحش دادن به پسر فلانی و شوهر بهمان همکار و اینا هم همان!که چی؟این پسرایی که ابروهاشونو بر میدارن چه بدن و اه اه و اوه اوه و اینا!منم هرت هرت میخندم تا حرفاش تموم شد میگم پس کو این موچین؟!

خلاصه!داشتم میگفتم..هی میپرین وسط حرفم سر رشته کلام از دستم در میره….

بعد از ظهر به هر زحمتی بود خوابوندم خودمو!چه جوری؟!..هیچی!عین بچه ها هستن که تکونشون میدن تا خوابشون ببره ها منم هی خودمو تکون دادم اتفاقا نتیجه هم داد یه ۳ ساعتی خوابیدم باز!سرمم خوب شد..این مواد مخدر موجود توی این قرصا همگی با هم اثر کردو ما شوت شدیم روی ابرها…کم کم داشتم میرفتم خودمو به انجمن معتادین گمنام معرفی کنم!خلاصه که کدیین ها اثر کردو ما کلی شنگول شدیم

عصر رفتم یه شلوار گرفتم واسه خودم کلی هم دوست داشتم سلیقه ی خودمو و کلی به خودم افتخار کردم.

این عینک دسته وارونه هه رو که میزنم تازگی احساس گلزار بودن بهم دست میده(از همینجا از کلیه طرفداران گلزار عذر خواهی میکنم!جوونا بعضی وقتا خودشونو زیادی تحویل میگیرن دیگه)…خلاصه که صندلی ماشینو تا ته کشیدم عقب تا آخرین حد ممکن طوری که اقلا دستم به بالای فرمون برسه!عین اون آقاهه که توی ماشین اونور خیابون نشسته بود!تقریبا یه حالتی مثل اینکه یکی به فرمون آویزون شده!!…یه دست بالای فرمون اون یکی هم روی دنده!..دور موتور هم که تا بالای ۴ که رسید اونوقت دیگه میشه دنده داد..اینقده خوبه هی ماشین زوزه میکشه..خوشم اومد!!

.بعدش توی راه برگشتنه پشت چراغ قرمز که واساده بودم یه بچه هه از تو ماشین بقلی به من زبون درازی کرد منتظر بود من محل نذارم اما منم تا ته زبونمو در آوردم براش!…زد زیر خنده و باز زبونشو در آورد منم دو تا دستامو گذاشتم دو طرف صورتم و همراه با زبون درازی انگشتامو تکون دادم!..آقا ما همچین کردیم همون موقع مامانش که پشت فرمون بود برگشت مارو دید چشاش ۸ تا شد..منم خواستم خودمو جمع کنم هر چی سعی کردم نخندم نشد نیشمو تا ته حلقم باز کردم!..خانومه هم یه کم نگاه کرد به نظرم پیش خودش داشت فکر میکرد هر چه زودتر از مملکت خارج بشه که دیگه این مناظر تهوع آور و نفرت انگیزو نبینه دیگه…

خلاصه امروز عصر تا تونستم توی خیابونا بد رانندگی کردم!اینقدر کیف میداد..عین خالم یه دفعه بی راهنما میپیچیدم همه بوقشون در میومد یه راننده تاکسی هه هم بهم فحش داد کلی خندیدم!به اون پلیس خوش تیپه هم که سر سه راه قبل از پل هوایی وا میسه سلام نظامی دادم کلی خندید اونم سلام داد بهم!..یه ماشین عروس هم داشت میرفت و یه آدم با دوربین فیلمبرداری از شیشه ماشین جلویی اومده بود بیرون فیلم میگرفت منم عین این دهاتیها رفتم پشت سر اینا بوق عروس زدم براشون!..

خلاصه دیگه هر جوری بود سر خودمو گرم کردم با مسخره بازی کلی هم خودم به خودم خندیدم…دیگه دیوونگی که شاخ و دم نداره که!